سید جیکاک و بازیچه ای بنام مردم ایران-(سياسي)  

سید جیكاك
سرهنگ«جیكاك» مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع كشورش ایفا نمود. جیكاك با خاتمه جنگ جهانی دوم به استخدام شركت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند كه حكومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود.جیكاك اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار كوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یادبگیرد . به حدی كه تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشكل بود . خصوصاً اینكه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حكایت می كنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود كه چنانچه كسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشكوك شود با صحبت كردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می كردند كه وی بختیاری است ! جیكاك علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود 
نام جیكاك برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمانی ها و عشایر بختیاری نامی آشناست . نامی كه به نمادی در نیرنگ و حیله گری آنهم از نوع انگلیسی تبدیل شده و حتی امروز نیز معمولاً به كسانی كه به نیرنگ و مكر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص كلمه مشهورند لقب جیكاك می دهند 
جیكاك در راه جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بكار برد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، كوشش نمود تا در كار هیئت خلع ید از شركت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مكی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیكاك تصمیم گرفت عده ای را تحریك كند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناكام ماند. سرانجام دولت ایران كه به كارشكنی و اخلال جیكاك در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود
حكایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیكاك كه بعدها به "مستر جیكاك" و در اواخر حضورش در ایران به "سیدجیكاك" معروف شد نقل می شود
1- جیكاك در اوایل حضورش در شركت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یك دكل حفاری مشغول به كار شد. یكروز یكی از كارگران محلی از بالای دكل به زمین افتاد و درجا مرد. افراد محلی كه از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیكاك را مسئول این واقعه می دانستند بسوی او حمله كردند. جیكاك كه مرگ را در یك قدمی خود میدید ناگهان به سمت دكل حفاری حمله ور شد و شروع كردن به زدن دكل با مشت و لگد. مردم محلی كه شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیكاك كه مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته شروع كردن با سر كوبیدن به دكل و فحش دادن كه " نامرد تو برادرم را از گرفتی" و از این گونه صحبتها... نقل می كنند كه چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیكاك دویدند ولی اینبار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلكه برای دلداری دادن به او و جلوگیری كردن از كوبیدن سرش به دكل
2- از دیگر حكایات جیكاك عصای معروف است كه با آن معجزه می كرد و وقتی آنرا به بدن كسی می زد به آن شوك عجیبی منتقل می شد! جیكاك مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از كسانی را كه به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد ، تخریب می كرد ! بعد ها فاش شد كه در عصای معجزه آسای مستر جیكاك جز یك پیل خشك الكتریكی و یك مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوك الكتریكی به افراد نگون بختی می شده كه مستر جیكاك هنگام تماس عصا با آنها ، دكمه وصل جریان را فشار می داده 
3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می كرد و هنگامی كه قرار بر اثبات شد، كبریتی روشن كرد و گفت: هر كس راست بگوید این كبریت ریشش را نمی سوزاند. اول كبریت را به ریش خود گرفت كه نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند كه دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد كه ریش او مصنوعی و نسوز بود 
4- اقدام بعدی جیكاك پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیكاك مجلس وعظ و منبر برپا میكرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی كه همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی كه وسط مجلس بود پرتاب میكرد! از بند قبل علاقه جیكاك به پارچه نسوز را بیاد دارید . عمامه نمیسوخت و جیكاك آنرا به عنوان معجزه خود بیان میكرد و ادعای سید بودن میكرد! در ضمن او هیچكس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود كه او به "سید جیكاك" معروف شد
5- به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیكاك یا به قولی سید جیكاك با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود
"تو كه مهر علی من دلته نفت ملی سی چنته
"یعنی تو كه مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها كرده و با تشكیل دسته جات متعدد و درست كردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می كردند
 
 

سیاست انگلیسی- (سياسي)

;در اين نوشته قصد دارم اتفاقاتي را  كه در اين چند دهه  اخير در منطقه و جهان اسلام  روي داده بنويسم

درحالي كه اكنون بيشتر كشورهاي اسلامي جهان شاهد حوادث و تغييرات و دگرگوني هايي مي باشد كه نمي توان از نقش مهم سياست انگليسي غافل شد.

بگذاريد از چند دهه پيش شروع كنيم،زماني كه نيروهاي آمريكايي و اروپايي به بهانه كشف سلاح هاي كشتار جمعي به عراق حمله كردند،كاري به غارت و چپاول آنها نداريم و اين عمل را به حساب بي عرضه گي و بي لياقتي خود مردم عراق (اين اعراب جاهل ،ملخ خور) مي گذاريم.صحبت من از اين روست كه حمله به يك كشور اسلامي صورت گرفته در حالي كه اين حمله طوري طرح ريزي و برنامه ريزي شده است كه نه تنها صدايي از مردم اين كشور برنيامد بلكه صدا از هيچ كشور مسلماني بلند نشد و همه هم صدا و هم نوا با نيروهاي غربي و آمريكايي خواهان بركناري صدام ديكتاتور و جنايتكار شدند.

 درست در همان زمان اين سياست انگليسي وارد مرحله دوم خود يعني گماشتن افرادي كه بله قربان گو هاي مناسبي براي آنان باشند (شايد در ظاهر اينگونه بنظر بيايد كه انتخاب افراد براساس دموكراسي و انتخابات آزاد انجام شده ولي شما يك قدم به عقب برگرديد و از اين زاويه نگاه كنيد كه افرادي كه براي كانديداتوري انتخاب شدند عموما چند دسته بودند :يا از حزب بعث بودند كه هيچ ارزشي در جايگاه مردم نداشتند ويا ...)

و بدين گونه شد كه يكي از كشورهاي اسلامي از بند ديكتاتوري عربي صدام جدا شده و ناخواسته و ندانسته به دست نشانده هاي كشورهاي غربي در آمدند. به همين سادگي و با همين سياست انگليسي.

در بخش بعدي شاهد بوديم  كه به بهانه مبارزه با القاعده ،درست همين اتفاق افتاده است.و باز هم ميبينيم دول اسلامي هم صدا با رسانه هاي آمريكايي خواهان مبارزه با القاعده شدند تا يكبار ديگر شاهد باشيم كه يك كشور اسلامي از بند يك گروه بزرگ تروريستي خارج و به دام يك سياست دستنشانده  غربي افتاده است.

به همين راحتي ،آب از آب تكان نمي خورد و همه ما شادمانيم

در بخش بعدي وارد فاز جديدي مي شويم و اين با گفتن تشكيل يك خاورميانه جديد توسط آقاي اوباما آغاز مي گردد. 

اين تغيير را ابتدا در مصر شاهديم ،البته با كمي تغييرات در سياست انگليسي

در اين فازچون مردم جهان قبلا شاهد بودند دو سياست متشابه در عراق و افغانستان رخ داده است،تصميم بر آن مي شوند كه به روش جديدي دست به اين تغييرات زده مي شود و آن هم بازي با احساسات مردم است. دراينجا بيشترين نقش را رسانه ها بازي مي كنند و مردم را به احقاق حقوق از دست رفته شان دعوت ميكنند،البته كار به همين جا ختم نمي شود ،گروه هايي طي چندين سال اين وظيفه را برعهده داشتند تا اشخاصي را شناسايي و انتخاب نمايند كه يا خواهان قدرت هستند و از حكومت داري عقب افتاده اند ويا به اصطلاح روشنفكراني كه در پي يك حكومت مردمي هستند. 

سپس آنها را تطميع و يا تحريك كنند و با براه انداختن موج دوم خود (رسانه ها- افراد ذي نفوذ) اقدام به براندازي حكومت و دولتشان كنند.در اين فاصله ابتدا شاهد بوديم ديگر دول اسلامي ابتدا به حمايت مصر برخواسته اند اما سياست انگليسي ايجاب ميكند كه اين حمايت ها اثري نداشته باشند .چون ايندفعه به جاي دو عمليات قبلي كه در عراق و افغانستان انجام شده، اين تغيير به اصطلاح از دل مردم برخواسته و كاري از دست دول اسلامي هم برنمي آيد.

حالا شما اين بخش آخري رو براي تونس ،ليبي وسوريه و چند كشور ديگر تكرار كنيد.ميبينيد خاورميانه جديد درحال شكل گيري است.خاورميانه اي  كه شاهد تضعيف بيشتر اسلام و پاره پاره شدن اتحاد مسلمانان مي شود. سياستي كه باعث ميشود من و تو از اين تغيير حكومت ها خوشحال شويم. از هم گسيختگي چيزي است كه اين سياست انگليسي بدنبال آن بود . و شاهد سايه سنگين اين سياست انگليسي دركشور هاي مسلمان هستيم.

حال اگر مروري دوبارهاز ابتدا داشته باشيم ،مي بينيم ما نه از تغييرات در عراق و نه در افغانستان و نه درمصر و ليبي و نه در ديگر كشور ها ناراحت مي شويم بلكه از آن استقبال هم مي كنيم. و براي اين استقبال تنها يك دليل منطقي داريم و آن اينكه صدام حسين،سرهنگ قذافي، آقاي حسني مبارك و حتي گروه بزرگ تروريستي القاعده ،همه دستنشانده استكبار بودند .

لذا به اين نكته مهم توجه نداريم كه همه افراد و اشخاصي كه قبلا به مردم ظلم و ستم ميكردند ودست نشانده سياست انگليسي هستند بازنشست شده تا افراد جديدي توسط اين سياست انگليسي برسر كار بيايند.و اكنون اگر شاهد دست و پا زدن سران ممالك ديگر عربي اسلامي چون عربستان و ديگر دول هستيم،براي اين است كه بخوبي واقف اند كه تاريخ انقضاي آنان رو به تمام است و از ترس اين سياست انگليسي دست به هر كاري مي زنند.

و اما نكته آخر:

گواه حرف هاي من (سياست انگليسي) اينكه شما هر تظاهراتي كه منجر به جنگ شده و ياهر جنگي را كه دراين چند دهه شاهد آن بوديم يا دوطرف مسلمان بودند(القاعده و مردم افغانستان-درگيري گروه هاي مختلف مذهبي در پاكستان-جنگ نيروهاي سرهنگ قذافي و مخالفان-جنگ ايران و عراق – جنگ عراق و بحرين و ...) و يا حتما يكطرف قضيه را مسلمانان تشكيل ميدادند.

البته كه اين سياست  انگليسي ايجاب مي كند بيشتر جنگ بين مسلمان با مسلمان رخ داده باشد.

خواهشن به جاي نرچ نرچ كردن دست بكار شويد،مطلب را به ديگران معرفي كنيد و يا حداقل نظر داده و يا با هم همفكري كنيم و در اين اتاق فكر،با كمك و همفكري همديگر شاهد به دور انداختن اين سياست كثيف انگليسي باشيم.

نامه عمر به یزدگرد سوم-(سياسي)

اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد

 

نامه ی عمر:

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی... زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم...

شروع کن به عبادت خدای یگانه، یک خدای واحد، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم، او که خدای حقیقی است... آتش پرستی را متوقف کن، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت. 

الله خدای حقیقی را بپرستید، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید... اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر
(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب


پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب:

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و دیگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است، ولگردی در بیابان تازیان، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانی که ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم 'پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک' را برافراشتیم، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید، حتی اسیران جنگی را، به زنان تجاوز می کنید، دختران خود را زنده بگور می نمایید، به کاروانها یورش می برید، قتل عام می کنید، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کنیم، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم، ما نیکی را در زمین می گسترانیم، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید!

شما مردم را قتل عام می کنید، قحط وقلا می آورید، ترس و فقر برای دیگران، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد!

به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان، توحش، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آن را به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نمایید، همان پنج نوبت در روز را، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند... پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود، به جایی که در آن زندگی می کردید، برگردید.

آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند، زندگانی قبیله ای، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیز، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این 'جانوران قسی القلب' را، برای قتل عام مردم ما، دزدیدن زنان و فرزندان ما، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده، گرم، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو 'خیلی مهیب' و رفتارت 'بسیار وحشیانه' می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم)
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی


انشاي يك كودك نابغه-(سياسي)


موضوع انشا: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟


ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه ی مریض ها

را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلن از

خون نمی ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی

توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت

مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور

برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می

ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر

بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس

شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که

بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان

داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین

می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس

است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می

زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی

که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان،

هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی

خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما

همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما

گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به

فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند. بنابراین

ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و

در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور

فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند

وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و

بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و

تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان

تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم

معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد،

نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که

یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگر

خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم:

«پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی

که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم

جگر نکند بگويد كه بالاي چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.»







و ما تصمیم گرفتیم كه رییس جمهور شویم.



این بود انشای من