معرفي

 

براي دريافت ايميل به وب سایت زیر مراجعه نموده و ایمیل خود را ثبت نمایید

ordinalman@yahoo.com


WWW.ORDINALMAN.COM

سلام به همه دوستان

اميدوارم بتوانم در اين وبلاگ آنچه را كه در ذهن و انديشه خود داريم به قلم تحرير دربيآورم

دوستان من رو ببخشید که گاهی در نوشته هایم از کلمات ناخوشایند استفاده میکنم

همچنین چنانچه مقاله ای دارید که فکر میکنید دیگران هم میتوانند ازآن بهره ببرند برایم ارسال کنید

دوستاني كه براي اولين بار از اين وبلاگ ديدن ميكنند: به نظر من جالب ترين قسمتهاي اين وبلاگ بخش فرهنگي و نوشته هاي وبلاگي  مي باشد.چنانچه نظر و يا پيشنهادي داريد در هر قسمت از وبلاگ مي توانيد بيان نمائيد.

ordinalman@yahoo.com

 باتشكر

ORDINALMAN

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم 
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه  
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم 
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند 
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند 
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم  
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم 
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم 
 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی 
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام  
ما چیپس نداشتیم که بخوریم  
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 
ما ویدیو نداشتیم 
ما ماهواره نداشتیم  
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است  
ما خیلی قانع بودیم به خدا   
۰
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی 
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D   
زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند 
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم 
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم 
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند 
ما خودمان خودمان را شناختیم 
بدنمان را 
جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم 
هیچکس یادمان نداد
 
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل 
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند  
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند  
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند

غزل بوسه -(نوشته هاي وبلاگي)

غزل بوسه

سیمین بهبهانی به حق بانوی غزل ایران لقب گرفته است. در سال های اخیر سروده های او عمدتن بر محوراعتراض و مسایل اجتماعی می گردند. در گذشته یی نه چندان دور، بهبهانی رغبت بیشتری به گفتن غزل های عرفانی از خود نشان می داد و از تخلص "سیمین" بهره می گرفت. برای تنوع در انتشار سرو ده های او و آشنایی با وجه دلنشین عرفانی اش، غزل زیبای زیر را تقدیم شما می کنیم

بوسه...
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه، دوصد بستان برو
اینجا، تن بیجا بیا، زینجا، سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا، حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست؟ بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان برون از تن منم، خامش بیا، سوزان برو
بنگر که راز حق شدم، زیبایی مطلق شدم
درچهره ی"سیمین" نگر، با جلوه ی جانان برو

شکواییه - قسمت چهارم

خدایا به من بیاموز که عدالت را فدای دینم نکنم


از اینکه در کشوری زندگی می کنم که دروغ را سرلوحه کارهای خود قرار داده اند ، از اینکه در جامعه ای رشد پیدا می کنم که در آن باید برای رسیدن به هدف دروغ گفت ، متاسفم.

اگر در این خصوص قبل از شروع زندگی به من اطلاع داده بودند هرگز حاضر نمی شدم پا به هستی وجود بگذارم.نمی دانم باید من هم خیلی بی مقدار باشم تا دانسته قدم در این عرصه گذاشته باشم.

زندگی در جامعه ای که اگر بخواهی برای آن قدمی برداری به تمسخر گرفته می شوی و با خنده پر از نفرت دیگران مواجه می شوی و آماج تهمت ها ، ناسزا ها ، بی ادبی ها و بی عفتی قرار میگیری ،چه سخت است.

چه سخت است که می بینی در زیر آسمانی زندگی می کنی این افراد نیز در زیر همان آسمان مشغولند و از آن خورشیدی بهره می بری که آنان هم از همان خورشید بهره میبرند. راستی آسمان می دانی دوست من سهراب کجاست؟

کاش در زمانی زندگی می کردیم که دروغ گویی جرم محسوب می شد . تهمت زدن معنایی نداشت و عدالت زیر پا له نمی شد. خدا رو شکر می گویم که هنوز صبری برایم مانده که تحمل این همه سختی را داشته باشم و برایم اهمیتی ندارد کجا باشم ، وقتی بدانم کارم را درست انجام داده ام و به هدفم نزدیکتر می شوم.

تمسخر ، تمسخر آمیزترین واژه ای  است که برای آن قائلم.بنابراین از نگاه های دیگران نگران و آزرده خاطر نمی شوم . شاید بتوانند با صدای بلند خود گوشهایمان را کر کنند ، با سخنان بی مقدار خود ما را برنجانند و با رفتارهای زننده خود ما را بکبند و زیر چکمه ها و باتوم های سنگین خود استخوان هایمان را نرم کنند ولی هرگز نمی توانید اندیشه مان را  تسخیر خود در آورید. روز مرگ من روزی است که حرف هایم تمام و ناگفته هایم گفته شود، پس آروزی مرگ من را نداشته باشید . حتی اگر گورستان را مملو از من ها کنید باز این اندیشه را به فرزندانمان خواهیم آموخت.

خدایا از تو می خواهم مرگ من را زمانی قرار دهی که کاغذی روبرویم و قلمی بر دستانم نباشد

معلم اخلاق من ، هنوز اینقدر صحه صدر دارم که در روبروی تو نایستم و با صدای رسا نگویم راه تو اشتباه است و یا  حرف های راست بهتر از دروغ است ،این را تو خود می دانی ولی به من بگو اینهمه دروغ برای چیست و چرا بازگشت از راهی که رفتی برای تو اینقدر سخت است؟

و دروغ ... چیزی که بین ما یک واژه  عامیانه شده ، معنای خاصی ندارد ،فقط از آن زمانی استفاده می شود که بخواهی گفته های خود را اثبات کنی ،و یا بخواهی به مقامی دست پیدا کنی؟ ویا زمانی کخ به تمام خواسته های مشروع و نامشروع خود برسی(که البته اسم خدا و پیغمبر هم بد نیست پیش بکشی) و چه عذاب آور است وقتی دروغ را از زبان راستگو ترین انسانها می شنوی . وقتی که آنان دروغ را مانند میخی میدانند که با کوفتن برآن قاب عکس دین را محکم میکند ، انگار این میخ در کالبد روح تو فرو می رود.

معلم اخلاق من تو بگو ... چگونه میتوان به امثال تو فهماند که دنیای بهتری هم می تواند وجود داشته باشد. دنیایی که در آن دروغ جایگاهی ندارد. دنیایی که در آن هم دین میتواند زندگی کند و هم عدالت. هم انسان آزاد اندیش بدون هیچ قید و محدودیتی  باشد و هم تو .

چگونه می توان دروغ را از جامعه ای حذف کرد که از عالی ترین مقام تا عادی ترین مقام به این ریسمان سست چنگ می زنند. راستی این سم مهلک را چه کسی وارد کشور ما کرد ،ریشه این بی اخلاقی را در کجا می توان جستجو کرد؟ آیا از همان 3500 سال پیش مانند قارچ رشد کرده و همه گیر شده و یا توسط عده ای نابخرد در 100 و اندی سال پیش به ما تزریق شده  و شاید هم مربوط به 30 سال پیش است . یعنی می تواند این هم سیاست انگلیسی باشد!!!

برای این سمی که به تک تک افراد ما تزریق شده،پادزهری هم هست؟ برای  چنین ناصوابی که مورد نفرت خدایمان هم هست و پیامبران نیز مردم را از آن برحذر داشته اند .

خدایا ببین چگونه مصلحت اندیشی برخی ها باعث شده برای مصلحتش از آن 

چشم پوشی کرد.

 کاش می شد به هم قول دهیم که دروغ نگوییم. تنها اگر کمی بفکر فرزندان فردای مان باشیم کافی است تا از این سم فاصله بگیریم

خدایا به من کمک کن تا وقتی طعم آزاد اندیشی را نچشیده ام بر طبل آزاد زیستی نکوبم

عمیق ترین درد در زندگی-(نوشته هاي وبلاگي)

teddy-alone-300x225.gif

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی
 
به سرانجام رسانی .
 


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند.

 و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
 
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
 


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی
 
برایش اشک بریزی.

معرفي

براي دريافت ايميل يك ايميل با عنوان "عضويت" براي من بفرستيد

ordinalman_ir@yahoo.com

سلام به همه دوستان

من دانشجوي رشته نرم افزار هستم

اميدوارم بتوانم در اين وبلاگ آنچه را كه در ذهن و انديشه خود داريم به قلم تحرير دربيآورم

دوستان من رو ببخشید که گاهی در نوشته هایم از کلمات ناخوشایند استفاده میکنم

دوستان چنانچه مقاله ای دارید که فکر میکنید دیگران هم میتوانند ازآن بهره ببرند برایم ارسال کنید

ordinalman@yahoo.com

و همچنين منتظر هستم تا نظرات خوب و سازنده شما را در خصوص مطالب جويا شوم تا با همیاری هم ایرانی آباد  را بسازيم و فرهنگ و تمدن ازدسترفته را بازسازی کنیم

باتشكر

ORDINALMAN

خدای عزیزم، -(نوشته هاي وبلاگي)

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود

شكواييه - قسمت سوم(نوشته های وبلاگی)

این نوشته ام رو نیز دوباره از کج فهمی مردم اینجا آغاز میکنم.تا ابعاد جدیدی از این نابخردی مردمانمان برای آیندگان روشن گردد.

چه بگویم از مردمی که ادعای تمدنشان گوش جهان را کر و چشمان خودشان را کور کرده است . در زمانی که اقوامشان کشته می شوند ، شکنجه می شوند زخمی و بازداشت و زندانی می شوند و خم به ابرو نمی آورند و سکوت پیشه کرده و این عمل را مورد تحسین قرار می دهند ،چرا که عقل ناقصشان حکم کرده که دین در خطر است.فکر و اندیشه درست و حسابی که ندارند ولی فکر میکنند باید سکوت کرد چون ناموسشان در خطر است.گمان دارند که اگر به وضع نامناسبشان اعتراض کنند ،بیگانگان کشورشان را مورد تهاجم قرار میدهد.کاش کمی فکر و اندیشه داشتند تا نمیگفتیم گمان میکنند و ...  میگفتیم فکرشان این بوده است. جالب تر اینکه در چند ماه بعد درست وقتی اینچنین اتفاقی برای همسایه شان می افتد می گویند: بله این حق مسلم آنهاست. وقتی می شنوند 21 نفر زخمی شده اند صدای نرچ نرچ شان تا آسمان می رود ،غضب میکنند و به خدا پناه می برند. دیگر نمی گویند که ممکن است بیگانه بر همسایه مان چیره شود. دیگر نمی گویند ناموسشان در خطر است. نمی گویند دینشان در خطر است !!!
 می دانم باور این مطلب برای آیندگان دشوار است و چیزی شبیه شوخی می ماند،ولی باور کنید این اتفاق برای ما افتاده است. خدا از شما راضی نباشد اگر بر گذشتگان خود بخندید و پوزخند بزنید .رواست که بر حال گذشتگان خود بگریید و اشک بریزید. در چنین شرایطی چه انتظاری از ما دارید؟ آیا غیر از سکوت کاری دیگر از ما بر میآید؟ ما را که بمباران تهمت ها ،دروغگویی ها،عوام فیبی ها کردند ، ما را بیگانه و ضد دین معرفی کرده و بر سخنان ما پای کوفته و ندای الفتنه الشد من القتل سر دادند و بی دینی ،بی بصیرتی ، بی غیرتی و  بی ایمانی را نثارمان کردند. آیا سزاوار چنین تهمت هایی بوده ایم ، ما که همچون سرو ایستاده و خم به ابروی خود نیاورده و چون بر اعتقاد خود ایمان داریم و می دانیم آنچه را که آنان درک نمی کنند.

گریه هایمان را در دل شب برای خود نگه داشته و مانند کوه ایستاده و حاضر نشده ایم تن به هر خواری و مصلحت اندیشی بدهیم. اما چه سود که برای نسل آینده نتوانسته ایم کاری بزرگ انجام دهیم.اما چه سود هرچه فریاد بر سر این نابخردان زده ایم کارساز نگردید،هرچه دلیل و منطق آورده ایم نتوانستیم قانع کنیم که حداقل این پنبه ها را از گوش خود بیرون آورید. هرچه توانسته ایم کردیم تا بیدارشان کنیم. آنان بیدار نشدند چون اصلا خواب نبودند بلکه خود را به خواب زده اند.

خدایا برای اینان که راحتی و آسودگی لحظه ای خود را ترجیح به این دادند که پیشرفت نکنند ،که آزاده نباشند ،که آزاد فکر نکنند و در دنیای ریا و دروغ و ستیز زندگی نکنند مجازاتی درنظر گرفته ای؟ آیا اینان به سزای کار خود می رسند؟

چه سخت است که در کنار روباه زیستن در حالی که شب ها فکر حیله و  تجاوز به مال دیگران است و روزها در حال انجام عمل آن.

چه سخت است در کنار گرگ صفتانی زندگی کنی که در فکر غارت اندیشه ات است.

چه سخت است در کنار جغدانی زندگی کنی که فقط با تعجب نگاه میکنند و خم به ابرو نمی آورند

چه سخت است در کنار گور خر هایی باشی که ظاهر خود را آراسته و  و باطن خود را  آلوده ساخته اند و همانند خر بارکشی می کنند

چه سخت است در کنار کسانی زندگی کنی که نمونه اش را خداوند در هیچ حیوانی نیافریده است.

آیا امیدی به درست شدن هست؟

این نوشته ها را برای شما می نویسم، تا نسل بعد از خود را آگاه کنید نسلی بزرگ و قدرتمند ، نسلی محکم و آزاده، پایبند به اصئل واقعی ذینشان. نسلی که همه کشور ها

به آن قبطه می خورند و سر تعظیم فرو می آورند. نسلی متعصب و متعهد . متعصب به کشورشان بودنشان و متعهد به دینشانآن

شكواييه - قسمت دوم(نوشته های وبلاگی)

ننگ به اين مردم.اين مردمي که هنوز خود را به خواب زده اند و نميخواهند بيدار شوند. براي شما هايي که اصرار در برافراشته نگه داشتن علم باطل داريد،در حالي که از همه آگاهتر ايد.

مرگ باذلت کمترين چيزي است که شما لايق آن هستيد. آري شما که به حقايق آگاهيد و لذا قادر به درک آن نيستيد.درحالي که به طرفداري از ظلم به پا ميخيزيد. من کاري به جاهلان و نادايان ندارم. روي صحبت من شمايي هستيد که مي دانيد. کاش خدا کمي از صبرش را به ما غرض ميداد تا تحمل نگاه کردن به چهره منفور شما را داشته باشيم و دم بر نياوريم. چگونه است حال کساني که باطل را به چشم خود ديده و درک کرده اند و سپس آنرا تصديق ميکنند؟ البته تاريخ نشان داده اين موضوع تنها مربوط به زمان ما نيست،لذا شما در حادثه عاشورا مردماني را ميبينيد دنيا و منافع شخصي چشم آنها را کور کرده بود. حال به اين مي انديشم چه چيز چشم مردمان زمانه ما را کور کرده؟آنان که نه زر نصيبشان مي شود و نه فايده مادي و معنوی برايشان دارد؟آيا اشکال از بي بصيرتي مردمان است؟ يا از عدم حضور نماينده رسمي پروردگار روي زمين؟ نه ،فکر نميکنم اين دومي باشد ،چون در اين صورت متهم اصلي و مسئول ناآگاهي مردمان ،خداوند مي شد.

خدايا دوست ندارم همانند اين قشر کوردل بمانم و بميرم،نمي خواهم ظلم و جور و ذلت  را تحمل کنم . نميخواهم زير علم و بيرقي باشم که فقط رنگ حسيني به آن زده اند درحاليکه پايه هاي آن در لجن زار است.خدايا مگر دين تو با مردم چه کرده که اينگونه مورد هجمه اين کور دلان قرار گرفته است. که به اسمش هر غلطي مي کنند و در آخرش صلوات مي فرستند تا حلال شود. مگر امام حسين به غير از آزاده زيستي ، حق و حقيقت چيز ديگري هم گفته ؟پس چرا اين نابخردان ناصواب ،حسين را سپر خود قرار داده اند و در پشت اين دژ محکم خود و ديگران را به گناه آلوده ساختند. هر حلالي را حرام و هر حرامي را حلال کرده اند؟

خدايا من تقاضاي مرگشان را ندارم ،تقاضاي هادي شدنشان را هم ندارم،چراکه تو خود راه حق را معين کرده اي و به همه نشان داده اي.خدايا به من بينشي عميق ،فکري آزاد از قيد و بند مادي و ديني و صبري زيبا عطا فرما.خدايا شکايت ما به تو از آن جهت است که اين کج انديشان نابخرد،هرناسزا و هر ناصوابي را که خود لايق آن بودند به من نسبت داده اند. و از هر بهتاني فرو نگذاشته اند. بي ديني ،بي عفتي ،بي قيدي و مردم فريبي را نصيب ما کرده اند. در محضر تو اي عادل متعال اگر قرار است به تقاضاي من در محکمه عدل خود در اين دنيا رسيدگي کني و حق پايمال شده ما را از آنان بستاني ،براي ما همين بس که خود به کرده خود معترف شوند و راه حقي  را که مي دانند حق هم هست پيش گيرند واين بزرگترين مجازاتي  است که آنان بايد بپردازند و اگر قرار است در سراي ديگري به اين پرونده رسيدگي کني همين را براي ما بس که چه در بهشتت و چه در جهنمت مارا هم رديف آنان قرار ندهي،تا حتي براي لحظه اي چشمانمان در چشم اين ناکسان قرار نگيرد.

اين مردمان جغد صفت که فقط با تعجب مي نگرند که چه مي گذرد.مردماني که در مقامشان همان بس که براي شمارش شتر از نفر استفاده ميکنند درحالي که براي شمارش اين مردم نيز از نفر استفاده مي شود.

من خود عده اي از اين جغد صفتان را به چشم ديده ام ،که هرجا حرف حقي زده مي شود ،گويي پنبه اي در گوش خود فرو برده اند تا نشنوند و از آن مکان خود را دور ميسازند. اي خدای بزرگ ،انسان خنده اش ميگيرد .اينان که مولايشان را علي (ع) معرفي ميکنند چگونه است که اين سخن را از مولايشان نشنيده اند که فرمود: حرف حق و باطل را باهم گوش کن سپس با عقل خود به قضاوت بنين و راه درست را پيش گير. انديشه اين جغد صفتان همين است که اگر حرفي برخلاف فکرمان زده شود شايد گمراه شويم،پس چشمانمان را ببنديم و گوش هايمان را بگيريم چراکه شيطان در کمين است و احتمال گمراهی فراوان،بايد مدام ذکر گوييم.

آخر کسي نيست به آنان گويد تو که تحمل شنيدن نداري چگونه ادعا ميکني که بر علم حق تکيه زده اي ؟آري که ميداني و خود را به حماقت زده اي.آري تو ميداني حق چيست و ناحق کيست.،پس براي من بگو چه در ذهن ناقص خود مي پروري ،هدفت چيست و به کجا ميخواهي بروي؟کاش برايم بازگو مي کردي..... ميبيني که من تحمل سخنان تو را دارم ،ليکن دراين لحظه تو لال شده اي....!

خدايا بخاطر بزرگيت که سبب شد تا شکوه ام را پيش تو وانهم سپاس مي گويم.

اگر به خانه‌ی من آمدی-(نوشته هاي وبلاگي)

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

 

                          

شعری از غاده السمان

شاعری توانا از سوریه

شكواييه - قسمت اول-(نوشته هاي وبلاگي)

خدايا مرا در اين زمانه سياه و زشت از اين فاجعه پليد 2گانه پرستي در مصون بدار

در دنيايي كه گاهي حق لباس باطل را مي پوشد و گاهي باطل لباس حق را، بسلامت عبور ده.

 "به عقيده شخصي بنده حتي سكوت و سكون هم ميتواند باطل باشد. بله سكوت در برابر ظلم باطل است و چه شما خوشتان بيايد و چه بدتان در عصري زندگي ميكنيم كه ايستادن و سكوت در برابر ظلم خود بي عدالتي است "

"در صورتي كه من در نوشته هايم به مقام آدمي توهين مي كنم ملامتم نكنيد، آدمي قدرت اين را دارد كه گاه خود را اينقدر پست كند كه به مقام حيواني نزديكتر شود ،بلكه پست تر و خوار تر از آن"

خدايا چه كنيم با اين ابلهان حمار انديش .خدايا به اين مهم دست پيدا كردم كه تو به اندازه كل موجودات كره خاكي به آنها انديشه هاي متفاوت عطا كردي و همانگونه كه آدميان از روي اثرانگشت و قرنيه چشم از هم متمايز مي شوند ،هيچ دوآدمي رانميتوان پيدا كردكه داراي يك انديشه و طرز فكر يكسان باشند.وقتي كه خوب به اطراف خود نگاه ميكنم ،مي بينم گروهي از اين حمار انديشان ، از همان پايه حمار بدنيا آمدندو به هر طرف كه باد بوزد به همان طرف سر خم  ميكنند. در محيطي كه مخالفان سخن گويند مي شوند مخالف ودر محيطي كه موافقان سخن گويند موافق!!

چه احمق اند و بي انديش. به چه اميدي زنده اند؟ آيا غير از اين نيست كه چند سواهي را در اين دنيا بگذرانيم تا شامل شفاعت حسين در آخرت شويم،هرچه باد آ باد. ما خوش گذران دنيا و آخرتيم و در برابر هيچ چيزي مسئوليت نداريم . براي ما فرقي ندارد حتي اگر انديشه مان لگدمال شود.

آنان چه مي دانند كه انديشه چيست . آزادي انديشه در بدنشان اسير شده . با اينان زيستن چندان هم غمناك نيست ولي نشان دادن راه و در راه نگاه داشتنشان كار هركسي نيست. كما اينكه در طول تاريخ نيز شاهد اين امر بوده ايم. همين مردمان كوفه چه بلاهايي بر سر خود و امامانشان آوردند از همين گروه بودند.

گروه بعدي كمي با اين گروه تفاوت دارند آنهاخر مغزاني هستند كه حقيقت را ميبينند ولي قادربه درك آن نيستند . اين گروه نيز در خود به دو شاخه تقسيم ميشوند يا حقيقت را ميبينند ولي منافع مادي و معنوي مانع از درك درست حقيقت مي شود – واي كه مواجه شدن با اين گروه و همدم و هم صحبت شدن با آنان چقدر ملال آور و سخت است.چگونه ميتوان با اين گروه هم صحبت شد درحالي كه بغض گلوي آدم را ميگيرد و جسمي سنگين قلبت را آزرده ميكند. شاخه دوم افرادي هستند كه حقيقت را ميبينند در حالي كه هيچ منافعي هم ندارند قادر به درك آن نيستند. عجب از اين گروه.

خدايا شكوه شان راجز به تو به چه كسي ميتوان كرد؟

اي گروهي كه باطل را ميبيني و قادر به كشف حقيقت نيستي ،از چه روي درك آن براي تو سخت آمده؟ افكارت در كجا بسر مي برد؟  گويند :ما به اين امر دست پيدا كرده ايم كه از بين بد و بدتر ،بد را انتخاب كنيم!!! خدايا يعني كسي نيست به آنان بگويد: اين چه استدلال غلطي است؟ و اين چه منطقي است كه در سر مي پروراني ؟آخراي حمار انديش تو هنوز حقيقت را درك نكرده اي آنوقت از ترس بدتر به بد پناه مي بري؟ توي دو راهي بد و بدتر ،بد را انتخاب كرده اي و از اين بابت خوشحالي .... از اين مسير بازگرد كه هيچ كدام تو را به سرمنزل مقصود نمي برد. اگر تو به اين دوراهي رسيده اي ،مسير را اشتباه رفته اي . به جاي انتخاب يكي از اين دو ِ راهت را برگرد.مطمئن باش كسي تو را سرزنش نخواهد كرد. بلكه سرزنش براي كساني است كه ميگويند ما از بد و بدتر ،بد را انتخاب ميكنيم.

و بالاخره گروه آخر كه حقيقت را درك كرده ولي نمي بينند.  كوران روشندل ،در اين دنياي سياه و پليد ،جز سياهي نمي بينند درحالي كه نور در دلشان و افكارشان همانند چراغ پرتو افشاني ميكند.بله با كمك همين چراغ نيز ميتوان بدنبال حقيقت گشت.در مقاله قبلي اشاره به اين داشتم كه نبايد ايستاد ،بايد رفت ،اشاره ام براين بود كه چه كنيم برويم،و به بيراهه نرويم،جواب اين سئوال در دست اين گروه افراد است . اما چه كنيم كه سكوت را بر هر چيز ديگر ترجيح داده اند و يا اينقدر صدايشان آهسته است كه به گوش كسي نميرسد.

آري انسانهاي روشنفكر امروز بايد با استفاده از همين فانوس طلايه دار سپاه عظيم آدمي قرار گيرند ،نياستند،بروند تا به نور برسند.

اين گروه نيز درصورتيكه در جاي خود بايستاند و حركت نكنند ،فرق چنداني باگروه هاي قبلي ندارند. با اين تفاوت كه درگل فرو رفته و توانايي حركت را ندارند.